شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی

بسم الله

+حوِل حالَنا.

.

چراغ را خاموش کردم.مثل بوکسر های درمانده، دراز نکشیدم،روی زمین پرت شدم!ساعت کنار گوشم بود..صدای عقربه های ثانیه اش می آمد.بلند گفتم..عمرم گذشت!همچنان در گیر و دار زندگیمم..و اشک اومد..افتاد روی متکا!

.


از روزش سخت برنمی آمد.سخت هم نبود!شاید به مسخرگی دیگر روز ها نبود..شاید بیشتر نالیدم.شاید شبش بیشتر گریه کردم.امروز را میگویم!صبحش برای دیدن بچه های بسیج که از مشهد آمده بودند منتظر توی نمازخانه ادبیات میخواندم.شاید هم کمی قبل تر!قبل رسیدنم به دانشگاه.پیرزن نگاه عاجزانه ای کنار در تاکسی به من کرد.نشست.شروع کرد.با دید تحلیل گرایانه ی شاهنشاه انه ای کشور و حکومت را شست گذاشت کنار.و من خیره به پیکسل کیفم لبخند میزدم.پیرمرد جلویی گفت: دینمونو گرفتن!انسانیتتون کجا رفته؟

.

رسیدم دانشگاه.زهرا در دفتر را باز کرده بود و  از من زیارت قبولی و ..به اینترنت دانشگاه وصل نمیشد.زهرا از عطیه گفت.و من لعنت کردم خودمو چرا باهاشون نرفتم مشهد!و براش گفتم از اینکه جواب سوالامو از ساختار به ظاهر غلط خودم گرفتم..و خب سخنرانی نصفه نیمه ای که انگار داشتم خودمو قانع میکردم!کل دانشگاه تعریف کردنی ندارد...همین منوال همیشگی شاید با کمی چاشنی عکس استاد ادبیات و ضایع کردن من توسط جهانگیر و ..

.

بزار از اسما چیزی نگم.فقط اینکه سرم داره میترکه.نه همه ی همه ش واسه اون نبود و بخشیش واسه گریه های امشبه!تگرامو پاک کردم.باید پاک میکردم.لال چرا نمیشم؟با ریحانه از ساعت ۱۰تا ۱۱ونیم بحث کردم.بعضا داد زدم.بعضا گریه کردم.اونقدر دوسش دارم که با شنیدن رفتن بیمارستانش دنیا رو سرم خراب شد.چه کنم..چه کنم وقتی بعد مدت ها میاد باز میگم این همونیه که میگفت من فقظ بلدم حرفای کتابارو تحویل ادما بدم؟این همونیه...باید باهاش حرف میزدم.اشکال نداشت اشکام.که همیشه نشونه ی ضعفم بوده.ولی باید میزدم.چرا لال نمیشم؟و باز جر و بحث جر و بحث و گریه و منطق منطق منطق..

.

حالا من موندم و من.چرا من لال نمیشم؟باید حرف نزد...یه مدت طولانی.بهش گفتم تا حالا شده هررر قدمی برمیداری فکر کنی اشتباه میزنی؟حرفی نزد.هرچند توقع حرفی نداشتم!باید من این جمله میگفتم.همین.

.

ببین!هر چی واژه پیدا میکنم غلط از آب در میاد.«خسته» خیلی زیاده.و خب مسخره ست.«عاجز» شاید بهتر باشه..

عاجزم!

و کمی خسته..

.

(چقدر از همین امروز اتفاق مهم نوشته نشده هست!و چقدر خوبه دفترچه خاطرات ندارم..)

بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش...

در دروازه ی وجودم بسته ست.میدانی چه میگویم؟نه قلبم.نه فکرم.خودم!


بازگشت

نمیشود.حکم به خاموشی ات که بدهم تا ابد محکوم به مرگ میشوی.و چه کسی میفهمد تا ابد هیچ بودن یعنی چه؟اصلا (هیچ)(بودن)؟چه کسی میفهمد؟هیچ کس.هرچند یادم نمیرود در همین جا شب هایی عدم را  در عوض جاودانگی ام خواستم.اما از یک دختر دلشکسته ی دست و پا بسته چه توقعی داری؟همان دختر حتی اگر تا سحر به عدم فکر کند و فکر کند،باز کلاس هشت صبح اندیشه را مینشیند و حرف های  شقایق را آنقدر واکاوی میکند که استدلالی متفاوت با آنچه استاد برایش توضیح داد سر کلاس بگوید.همان دختر مقابل شقایق می ایستد و میگوید اگر منطق طریق بحث فکری توست، چگونه میخواهی از دو راهی که علم به انتخاب یکی از راه ها نداری عدم را برگزینی؟مگر نه این است که انتخاب زمانی حاصل میشود که گزینه ها نزد عالم معلوم باشند؟
شقایق هرچند جوابم را نداد و فقط رو به استاد گفت "خوشم نیومد!"اما نفهمید ذهن من دنبال حرف هایش، چقدر پی فکر های شبانه ام دویده و دویده و دویده..
.
روحی که زندانی باشد در نفس خسته میشود.خیلی خسته.من خیلی خیلی خسته م!حد پریشانی ام گفتن ندارد.امروز مورخ 16 آذر تمام شد.میدانی چه را میگویم؟آن سه ماه.بگویم به لحظه هایش فکر نمیکنم دروغ گفته ام.بگویم گاهی برمیگردم افسوس میخورم دروغ گفته ام.اما اگر بگویم پشیمانم هم کاملا دروغ گفته ام!ابتذالی به اسم "وجود دلبرانه" برایم رقم نخورد و خوشحالم.اما بگذار بگویم چقدر نگرانم.از آینده هم نه.از همه چیز.مدام در قدم هایم ،خودم را مرور میکنم.خودم را،فکرم را، دلم را..
ترس ذهنم را منفعل کرده.خطی از کتاب هایم نمیگذرد،دیالوگی تمام نمیشود و حرفی به گوشم نمیرسد که ذهن اشفته ام ترس را مرور نکرده باشد.میدانی چه میگویم؟شاید از چیزی به اسم ترس خالی خالی خالی تصوری نداشته باشی.اما من پرم از ترس خالی!ترس انتخاب غلط.و برگشت غلط.و عذاب وجدان غلط تر!
صحنه ی متروی میدان انقلاب را مرور میکنم.که صدای شرقی غمگین در گوشم بپیچد.بعد گوشه ی مترو سرم را به دیوار تکیه میدهم..بعد سرشار میشوم از دلشورگی.بعد تر خیره میشوم به واگن اقایون.بدون آنکه به آدمی نگاه کنم.باز بخشی از خاطرات مروز میشود.بدون آنکه لحظه ای دلتنگشان باشم پلکم را محکم میگذارم رو هم که بگویم خاطره اش هم گناه است!بعد تر میرسم دروازه دولت.خط را به ارم سبز مینشیم.سرم را تکیه میدهم.و درست وقتی که "علامه" شروع میکند به خواندن و در گوشم با بلند ترین امکان صدا فریاد میزند"نسینی الدنیا نسینی العالم.."خانمی به شیشه میزند که رسیدم تجریش و باید بیدار شوم!سرم از صدای بلندی که قبل از بلند کردنش حکم خودکشی نکرده را برایم دارد، از درد در حال منفجر شدن است.سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم و با سر سنگینی که پر از گزاره های عربی با لهجه های لبنانی و عراقی شده به سمت تاکسی میروم.
و فردا قرار است چه شود؟مدام این تکرار و ابتذالی دیگر برای من به اسم "تکرار"؟
یک روزی تصمیم داشتم کلماتی که مفاهیمی کلان پشتش دارد روی یک کاغذ بنویسم.برای خودم!برای وقت هایی که باید دست به انتخاب بزنم و نمیدانم چه میشود که یادم میرود "فرزانه" از چه ها بیزار بوده و تاب تحملش را ندارد!از تکرار؟دقیقا.
.
شاید علاوه بر زهرا که کلافه شده از واکاوی های تشکلانه ی من،و راضیه که سر هر بار بالای منبر رفتن هایم میگوید "این باز شورو کرد!" و حتی فرامرزی بدبخت که سر معارفه ی مستقل میخواست سرش را به دیوار بکوبد و یا حتی معصوم زاده که با پوزخندی میفهمیدم که با خودش میگوید این دختره ی نفهم چرا یک سوال را از هزار نفر میپرسد،خودم هم خسته شدم.به نتیجه هم رسیدم.انتخابم کردم.در دفترمان را هم صبح ها باز میکنم و در نشریه هم منویسم و در انتخابات سری بعد هم شرکت میکنم..اما نگرانم.نگران از انتخاب!از نفس انتخاب.
عطیه بار ها نه به عنوان فرمانده به قول خودش به عنوان رفیق با من صحبت کرد.میدانست آمدن من به (ب) آمدن یک نفر نیست و زهرا و حانیه و حدیث هم می آیند.همانطور که الان با من آمدن.و میدانست اگر نتواند مرا قانع کند دوره ی جدیدی جز زهرا ع و اعظم برایشان نمیماند.من هم هر بار رفیقانه به حرف هایش گوش میدادم و دلیل می آوردم و در مورد گذشته ای که هنوز نمیدانم چه بر سر این روابط توی دفترمان آمده ، و علاقه ای هم ندارم که بدانم،میگفتم "دوره ست که دفتر را میسازد!"هر چند خبر چینی ها باعث شد این حرف زدن ها خیلی کمتر شود.اما خب مشکل این جا بود که مرا نشناخته بودند!هرچند که خودم هم هنوز خودم را نمیشناسم.اما ذاتا وقتی از چیزی بیش از اندازه برایم بد گفته شود مطمعن تر میشوم که باید در موردش تحقیق کنم.هر چقدر بدتر گفته شود مطمعن تر میشود مظلوم تر واقع شده..
تشکل درست همان جایی ست که دنبالش بودم.آنقدر هم برایم مهم بود که از خانواده تا دانشگاه همه دیدند زمانی که برای تحقیقش گذاشتم از زمان فکر کردن به رشته و دانشگاهم خیلی بیشتر بود!هر چند جلوتر که میرود متنفرتر میشوم از تربیت انسان هایی دوگم که در سرازیری برخی کارها بیرحمانه از حرکت غلط گروهشان دفاع میکنند و این درست همان جایی ست که امثال شهید رجب بیگی ها از قربانیان مجاهدین جدا میشوند.جلوتر که میرود مطمعن تر میشوم از تاریخ واحد چه تفاسیر عوامانه ای میشود ساخت.جلوتر که میرود مطمعن تر میشود ابتذالی به اسم روابط وقتی بیش از حد کلمات  هم تجاوز پیدا کند چه فاجعه ای به وجود می آورد.میدانی چه میگویم؟آنقدر وحشیانه عمل کرده ام که حتی یکی از خواهران گرامی که از ترس رابطه ی پیش نیامده از سمت منی که ذره ای شناخت از من نداشت،میگوید "دشمن تراشی هم خوب نیست بکنیا!"
قدری تا مقداری حجم تجربه هایی که در این سه ماه برای -منی که از کوچکترین اتفاق صدها علت و معلول میسازم و مینویسم- زیاد بود.از دانشگاهش بگیر تا مسائل دیگر.
.
.
سرم و دلم و قلبم و نفسم مریض ترین روزهای خویش را سپری میکنند.مریضی نه از حیث اتفاق خاص!از حیث انفعال فجیع...
و بگویید که چطور باید نجات دهم!

: )

آدرستم عوض نمیکنم.

ولی حیفی برای پاک کردن.بالاخره شش ماه از روز های زندگیم در توست..خب نه همه اش.ولی شش ماه هم کم نیست.

و مهمترین پست برایم همین اخری ها پست «چنبره» بود.حرف هایش خودم بودم و حالا میتوانم به عنوان دومین شناخت درست از خودم ازش یاد کنم :)

پاکت نمیکنم.

.

.

Bye for ever.


پلی آهنگ ها/آخری ها:)/قاطی پاتی!

زندگی یک چمدون است که می آوریش..

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است..

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم 

بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند این شب وسوسه انگیز مرا میشکند#عظیمی

.

.

تو هم بشو وفادارا..مرا نگهدارا محبوبم جانا..به قلب ما تو سردارا..#زند

.

روز اول که میخندیدی دلو ز شاخه میچیدی..میون لشکری از خوبا کسی غیر ما نمیدیدی:  )

دلم رنجوره رفیقم یارم..#زند

.

گه از زمین گاهی..ز آسمان جویم..ببین چه بی پروا ره تو میجویم..#زند

.

نفسم از نفست چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه..

میدونی هیچ کسی غیر تو برام به خدا خدا نمیشه..#علیزاده

.

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

 خودت میدونی عادت نیست دوست داشتن محضه..

کنارم هستی و بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم..#معین

+چقدر دلم برای شکیلا تنگ شده.

.

ماه من تو شبای تار

چشماتو روی هم بزار

خورشیدو به خاطر بیار..#فرزین:  )

.

دلا دیدی که خورشید از 

شب سرد

چه آتش زد ز خاکستر

برون کرد..#پالت

.

فتاده ز پا خسته آمده ام

که سر بگذارم به شانه ی تو..#قربانی

.





.

+کافی ست برای امشب.



به یاد آن شب.






به عشق چیزی باشد به عشق همین چشم ها و مظلومیت عمق نگاه هاست.

خستگی ندارد که..

چنبره

ببین عزیزم.

بیا به شاکله ی خودت دوباره نگاه کنیم.بیا باور کنیم هیچ احدی* جز خودمان نمیتواند کمکمان کند.بیا روضه هایی که سال هاست برای ادم های اطرافت خوانده ای را برای خودت بخوانیم.بیا به تمام ابعاد خودت از دور خیلی دور یک نگاه کلی بندازیم.

تو وقتی به میدان می آیی و وقتی حریف میطلبی نه که از شکست و نه که از سرمایه ات و مهمات ات از هیچ کدامشان نا امید نمیشوی.اما یک اصلی هست به نام "ترس".عزیزم!تو یک ترسویی.

بگذار بی پرده برایت بگویم.تو یک انسان ایده آل را در ذهنت می پرورانی که از همه ابعاد باید بهترین باشد.باید بلد باشد در همه چارچوب ها بگنجد و در عین حال در هیچ چیز نگنجد.باید از همه بزرگ تر باشد.باید والد خودش باشد و والد هر کسی که مولدش قوی تر از والدش کار میکند.باید دست گیرنده باشد تا کمک گیرنده.از هیچ احدی کمکی نمیگیرد چون معتقد است حرف زدن انسان را ضعیف میکند.همه راه ها را از بر است و حال دیگر قبل از کلامی درد ها را از نگاه ها می خواند.فکر میکند دانای کل همه نوع فکری ست.فکر میکند سالک الی الله را میتواند بشناسد و در عین حال با آن باکاردی خور ها معاشرت دارد.بلد است آهنگ را بدون آن حس انتزاعی غم انگیز گوش دهد و حیوانیت را از انسانیت جدا کند.بلد است در عین احساساتی بودن منطقی حرف بزند و رفتار کند.نه ترس از شلوغ بازی دارد و نه ترسی از انزوا.چون همه چیز را امتحان کرده.چون شاید برایش مهم باشد که فلانی در آن روز های ترکش دارش کنارش بوده یا نه اما از نبودن ها هراسی ندارد.دیگر فکر میکند دوست داشتن به آن معنای وابستگی و دلبستگی چیزی جز زنجیر برای یک روح سرکش نیست و عشق قرار است چقدر غم انگیز باشد اگر در ادامه ی همین زنجیر ساخته شود.همه چیز زنجیر است.همه ی همه چیز.قبل از تجربه ی هر احساس جدیدی انگار عواقبش را از قبل میداند.

بلد است به همه نه بگوید.بلد است خودزنی کند.بلد است بلد است بلد است و افتخار میکند!

بگذار برایت بگویم عزیزم...کسی قرار نیست برای نقاب محکم بودن های لغزنده ات به تو کاپ یا مدالی بدهد.و اصلا من که میدانم تعریف های این شکلی هم همان لحظه برای چسبندگی ظاهری دارد اما بعدش میشود بلای جانت.پس آرام بگیر با هم صحبت کنیم.

مگر دیشب با عمق وجودنت از کودکی که مادرش را گم کرده حرف نزدی؟پس تو را چه میشود که از کنار آن شمع ها که کنار میروی میشوی یک آدم دیگر در قالب هایی که باید بگنجد ولی نمیتواند.فرزانه..

بگذار برایت بگویم که اگر گریه هایت میگرفت و ماشین زمان تو را پرت میکرد وسط آن شهر آشوب زده این تو بودی که کاری از دستش بر نمی آمد.بگذار برایت بگویم که برای این دویدن هایی که می خواهد به رسیدن امام ختم یابد جایی برای ترس نیست.جایی برای ترس نیست و ترسو ها جایگاهی ندارند.بگذار برایت بگویم تو هر آنچه که هستی در آن شاکله ای نیستی که باید باشی و من میدانم آزار دهندگی این شکل  زندگی کردن را.من میدانم و میفهمم.

تو باید زبان حرف برای دلت داشته باشی.باید از قالب چشم هایت خلاص شوی و قبول کنی همه چیز را در کلمات بگنجانی.باید خیلی چیز ها را یاد بگیری.باید یاد بگیری که اگر خیلی بلدی اینقدر برای نشان دادن بلد بودن هایت برای خودت ، خودت را آزار ندهی.قدری از فشار روحت بکاهی و یک مدت فارغ از مویرگ هایی که خط به خط متورم تر میشوند بزنی به دل افکارت.

باید قبول کنی دوست داشتن ، به معنی حیوانی رفتار کردن نیست.باید معاشرت را از اول شروع کنی.و سخت ترین حرف!باید اجزای فکری ات را از اول آجر به آجر بسازی.من که میدانم این قلبی که به عشق چشم های غالب خمینی مغلوب شد و حالا با نگاه آقا میتپد و جان میگیرد نمیتواند با دو تا بن بست فکری همه چیز را فراموش کند.اصلا مضحکانه ترین حرف همین جمله ی آخر است!راست میگوید.از فکر هایم هم روزی فارغ میشوم و از این دوره ی مقطعی را میگذرم..هر وقت که از قفس مدرسه ام رها شدم میگذرانم.

نازنینم..

شب ها را بخواب.بخواب از این دلتنگی بهتر است.بخواب که دیگر نه آبان است و نه مهر و آذر و دی.اسفند یعنی ماه آخر سال.یعنی سه ماه مانده به کنکور.یعنی 9 ماه تمام شد.نه که استرس کاذب برایت درست کنم.که الان به تنها چیزی که نیاز نداری همین است.میگویم دستت را در جیبت نگهدار و مشت کن و آرام باش و زندگی ات را بکن و آینده ات را به زیباترین حالت ممکن بساز.به همان زیبایی که میخواستی تمامش کنی.باشد؟

عزیزم..هیچ چیز را جدی نگیر.حد ها را از دست نده.ببین کجا به چه چیز چقدر ارزش داده ای و از جه چیز چقدر ناراحت شده ای.در دور ترین نقطه ی بشریت زندگی نکن.در دوست داشتن ها خودخواهی ها را نبین و برخورد ها را تحلیل نکن.

بزرگ تر باش و بر خودت سوار باش تا خودت بر خودت سوار باشی..و بفهم که حرف زدن ضعیف کننده نیست.و ببین که امروز که چقدر حالت خوب شد. و بفهم که میتوانی یک بار منیت ات را خرد کنی.راستش را بگویم..تو مغرور تر از هر آدمی هستی که به چشم دیده ام.مغروریت به معنی تواضع نداشتن نیست.شاید در برخورد ها نه برای ریا و حقا و حقیقتا بخواهی متواضع باشی ولی در خودت که میدانم و میبینم مغروری..بسیار بسیار مغرور.

و درآخر اینکه این آخرین نامه ی من به تو با همین الفاظ بود. بقیه اش نه تنها دوستانه نیست بلکه بدون در نظر گرفتن مراعات ها میتوانم یک روز رهایت کنم به حال خودت.

لبخند بزن.و شب را بخواب.و ذهنت را جمع کن.و آرام باش.





*رفیق که جای خود دارد.که اگر نبود وبلاگم الان پاک شده بود :)

آخرین شب نویس/تصمیم کبری برای تنهایی ها.

بیخیال همه.همه ی همه.

و تمام.

فاطمیه/قبل ظهر

قبل ظهرش تموم شد.شهدا تشییع شدند.و من نرفتم.

زهرا رو دیدم..سحرو دیدم..و اومد خوند.و گریه کردیم.و هنوز قرن بیست و یکم توی همین شهر.و هنوز چیزی عوض نشده.مثل همه مراسم ها تموم شد.

بغض

میخااام بمیرم