شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی
بایگانی

بسم الله

+حوِل حالَنا.

: )

آدرستم عوض نمیکنم.

ولی حیفی برای پاک کردن.بالاخره شش ماه از روز های زندگیم در توست..خب نه همه اش.ولی شش ماه هم کم نیست.

و مهمترین پست برایم همین اخری ها پست «چنبره» بود.حرف هایش خودم بودم و حالا میتوانم به عنوان دومین شناخت درست از خودم ازش یاد کنم :)

پاکت نمیکنم.

.

.

Bye for ever.


پلی آهنگ ها/آخری ها:)/قاطی پاتی!

زندگی یک چمدون است که می آوریش..

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است..

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم 

بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند این شب وسوسه انگیز مرا میشکند#عظیمی

.

.

تو هم بشو وفادارا..مرا نگهدارا محبوبم جانا..به قلب ما تو سردارا..#زند

.

روز اول که میخندیدی دلو ز شاخه میچیدی..میون لشکری از خوبا کسی غیر ما نمیدیدی:  )

دلم رنجوره رفیقم یارم..#زند

.

گه از زمین گاهی..ز آسمان جویم..ببین چه بی پروا ره تو میجویم..#زند

.

نفسم از نفست چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه..

میدونی هیچ کسی غیر تو برام به خدا خدا نمیشه..#علیزاده

.

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

 خودت میدونی عادت نیست دوست داشتن محضه..

کنارم هستی و بهونه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم..#معین

+چقدر دلم برای شکیلا تنگ شده.

.

ماه من تو شبای تار

چشماتو روی هم بزار

خورشیدو به خاطر بیار..#فرزین:  )

.

دلا دیدی که خورشید از 

شب سرد

چه آتش زد ز خاکستر

برون کرد..#پالت

.

فتاده ز پا خسته آمده ام

که سر بگذارم به شانه ی تو..#قربانی

.





.

+کافی ست برای امشب.



به یاد آن شب.






به عشق چیزی باشد به عشق همین چشم ها و مظلومیت عمق نگاه هاست.

خستگی ندارد که..

چنبره

ببین عزیزم.

بیا به شاکله ی خودت دوباره نگاه کنیم.بیا باور کنیم هیچ احدی* جز خودمان نمیتواند کمکمان کند.بیا روضه هایی که سال هاست برای ادم های اطرافت خوانده ای را برای خودت بخوانیم.بیا به تمام ابعاد خودت از دور خیلی دور یک نگاه کلی بندازیم.

تو وقتی به میدان می آیی و وقتی حریف میطلبی نه که از شکست و نه که از سرمایه ات و مهمات ات از هیچ کدامشان نا امید نمیشوی.اما یک اصلی هست به نام "ترس".عزیزم!تو یک ترسویی.

بگذار بی پرده برایت بگویم.تو یک انسان ایده آل را در ذهنت می پرورانی که از همه ابعاد باید بهترین باشد.باید بلد باشد در همه چارچوب ها بگنجد و در عین حال در هیچ چیز نگنجد.باید از همه بزرگ تر باشد.باید والد خودش باشد و والد هر کسی که مولدش قوی تر از والدش کار میکند.باید دست گیرنده باشد تا کمک گیرنده.از هیچ احدی کمکی نمیگیرد چون معتقد است حرف زدن انسان را ضعیف میکند.همه راه ها را از بر است و حال دیگر قبل از کلامی درد ها را از نگاه ها می خواند.فکر میکند دانای کل همه نوع فکری ست.فکر میکند سالک الی الله را میتواند بشناسد و در عین حال با آن باکاردی خور ها معاشرت دارد.بلد است آهنگ را بدون آن حس انتزاعی غم انگیز گوش دهد و حیوانیت را از انسانیت جدا کند.بلد است در عین احساساتی بودن منطقی حرف بزند و رفتار کند.نه ترس از شلوغ بازی دارد و نه ترسی از انزوا.چون همه چیز را امتحان کرده.چون شاید برایش مهم باشد که فلانی در آن روز های ترکش دارش کنارش بوده یا نه اما از نبودن ها هراسی ندارد.دیگر فکر میکند دوست داشتن به آن معنای وابستگی و دلبستگی چیزی جز زنجیر برای یک روح سرکش نیست و عشق قرار است چقدر غم انگیز باشد اگر در ادامه ی همین زنجیر ساخته شود.همه چیز زنجیر است.همه ی همه چیز.قبل از تجربه ی هر احساس جدیدی انگار عواقبش را از قبل میداند.

بلد است به همه نه بگوید.بلد است خودزنی کند.بلد است بلد است بلد است و افتخار میکند!

بگذار برایت بگویم عزیزم...کسی قرار نیست برای نقاب محکم بودن های لغزنده ات به تو کاپ یا مدالی بدهد.و اصلا من که میدانم تعریف های این شکلی هم همان لحظه برای چسبندگی ظاهری دارد اما بعدش میشود بلای جانت.پس آرام بگیر با هم صحبت کنیم.

مگر دیشب با عمق وجودنت از کودکی که مادرش را گم کرده حرف نزدی؟پس تو را چه میشود که از کنار آن شمع ها که کنار میروی میشوی یک آدم دیگر در قالب هایی که باید بگنجد ولی نمیتواند.فرزانه..

بگذار برایت بگویم که اگر گریه هایت میگرفت و ماشین زمان تو را پرت میکرد وسط آن شهر آشوب زده این تو بودی که کاری از دستش بر نمی آمد.بگذار برایت بگویم که برای این دویدن هایی که می خواهد به رسیدن امام ختم یابد جایی برای ترس نیست.جایی برای ترس نیست و ترسو ها جایگاهی ندارند.بگذار برایت بگویم تو هر آنچه که هستی در آن شاکله ای نیستی که باید باشی و من میدانم آزار دهندگی این شکل  زندگی کردن را.من میدانم و میفهمم.

تو باید زبان حرف برای دلت داشته باشی.باید از قالب چشم هایت خلاص شوی و قبول کنی همه چیز را در کلمات بگنجانی.باید خیلی چیز ها را یاد بگیری.باید یاد بگیری که اگر خیلی بلدی اینقدر برای نشان دادن بلد بودن هایت برای خودت ، خودت را آزار ندهی.قدری از فشار روحت بکاهی و یک مدت فارغ از مویرگ هایی که خط به خط متورم تر میشوند بزنی به دل افکارت.

باید قبول کنی دوست داشتن ، به معنی حیوانی رفتار کردن نیست.باید معاشرت را از اول شروع کنی.و سخت ترین حرف!باید اجزای فکری ات را از اول آجر به آجر بسازی.من که میدانم این قلبی که به عشق چشم های غالب خمینی مغلوب شد و حالا با نگاه آقا میتپد و جان میگیرد نمیتواند با دو تا بن بست فکری همه چیز را فراموش کند.اصلا مضحکانه ترین حرف همین جمله ی آخر است!راست میگوید.از فکر هایم هم روزی فارغ میشوم و از این دوره ی مقطعی را میگذرم..هر وقت که از قفس مدرسه ام رها شدم میگذرانم.

نازنینم..

شب ها را بخواب.بخواب از این دلتنگی بهتر است.بخواب که دیگر نه آبان است و نه مهر و آذر و دی.اسفند یعنی ماه آخر سال.یعنی سه ماه مانده به کنکور.یعنی 9 ماه تمام شد.نه که استرس کاذب برایت درست کنم.که الان به تنها چیزی که نیاز نداری همین است.میگویم دستت را در جیبت نگهدار و مشت کن و آرام باش و زندگی ات را بکن و آینده ات را به زیباترین حالت ممکن بساز.به همان زیبایی که میخواستی تمامش کنی.باشد؟

عزیزم..هیچ چیز را جدی نگیر.حد ها را از دست نده.ببین کجا به چه چیز چقدر ارزش داده ای و از جه چیز چقدر ناراحت شده ای.در دور ترین نقطه ی بشریت زندگی نکن.در دوست داشتن ها خودخواهی ها را نبین و برخورد ها را تحلیل نکن.

بزرگ تر باش و بر خودت سوار باش تا خودت بر خودت سوار باشی..و بفهم که حرف زدن ضعیف کننده نیست.و ببین که امروز که چقدر حالت خوب شد. و بفهم که میتوانی یک بار منیت ات را خرد کنی.راستش را بگویم..تو مغرور تر از هر آدمی هستی که به چشم دیده ام.مغروریت به معنی تواضع نداشتن نیست.شاید در برخورد ها نه برای ریا و حقا و حقیقتا بخواهی متواضع باشی ولی در خودت که میدانم و میبینم مغروری..بسیار بسیار مغرور.

و درآخر اینکه این آخرین نامه ی من به تو با همین الفاظ بود. بقیه اش نه تنها دوستانه نیست بلکه بدون در نظر گرفتن مراعات ها میتوانم یک روز رهایت کنم به حال خودت.

لبخند بزن.و شب را بخواب.و ذهنت را جمع کن.و آرام باش.





*رفیق که جای خود دارد.که اگر نبود وبلاگم الان پاک شده بود :)

آخرین شب نویس/تصمیم کبری برای تنهایی ها.

بیخیال همه.همه ی همه.

و تمام.

فاطمیه/قبل ظهر

قبل ظهرش تموم شد.شهدا تشییع شدند.و من نرفتم.

زهرا رو دیدم..سحرو دیدم..و اومد خوند.و گریه کردیم.و هنوز قرن بیست و یکم توی همین شهر.و هنوز چیزی عوض نشده.مثل همه مراسم ها تموم شد.

بغض

میخااام بمیرم

فرصت.

بگذار بگویمت.میدانم یک شبه درست نمیشود.اما یا امشب بلند میشوی از جایت..یا در نهایت نهایت نشستن باید بمانی.

امشب مهم است برایم.مهم.و غم انگیز.و مهم.و پر.و سنگین.و پر از دلتنگی.و غم.

بگذار بگویمت..یکی میگفت از "اعتراض" نمیتوان شروع کرد باید از "انکار محض" شروع کرد.بگذار خوب شود..آرام بگیرم.

مسکوت ترین حالت مسکوت شدن!!هه

آنقدر چیزی نگفته ام که حرف هایم در سرم میپیچد.بگذار بگویم که چقدر در خود پیچیده ام.بگذار بگویم چیزی نمیگوید.بگذار بگویم فاطمیه ی امسال به قاعده ی تمام عاشوراها و فاطمیه ها برایم سنگین است.بگذار بگویم آنقدر در خودم شکسته ام که دیگر توان حرف زدن ندارم.بگذار بگویم که امروز از شدت لرز دست هایم میلرزید.بگذار نگویم حالم از چی بد شد و است.بگذار بگویم شب ها خوابم دروغی بیش نیست.بگذار بگویم احدی نیست..احدی برای درک افکارم و حرف هایم نیست.بگذار بگویم به غایت تنهایم.و ناراحت نیستم.

این روزها مدرسه اش دارد به راهنمایی ترین حالت ممکن میگذرد.نمیدانم از رد دادگی بچه هایمان است که میخواهند فرار کنند یا هر چه..اما به من سخت میگذرد.امروز که هر کس چیزی میگفت از برداشت خودش و قیافه ی من عذاب وجدان گرفتم.که خب ما که خوانده بودیم و گفته بودیم حق حال بد را نداریم.اما بگذار از خودم دفاع کنم..حداقل به عنوان کسی که هیچ وقت از غم هایش حرفی نزده و گریه اش را جلوی جمع نبرده یا اصلا به قول مهشاد و سحر و هر که دیگر "حال خوب کن و سنگ صبورم"(!) حداقل همین چند هفته را با خودم باشم.دفاع حقی باشد یا نباشد میگویم.

اتاقم عوض شده.یک اتاق در کنج طبقه ی بالا که یک زمانی کل راهنمایی ام را درش گذرانده بودم.حالا واقعا اتاق یک پیش دانشگاهی شده.ولی ارومه..اروم و تنها.

کسی نیست.شبش علی و راضیه می آیند که به اتاق من کاری ندارند.اصلا نه که تنها باشم ها..به جرئت از همه لحاظ میگویم در جهان کسی جز من این همه آدم دورش نیستند!ولی تنهایی همان مفهوم مقدسی ست که من این روزها نیازش دارم.

من برای این فاطمیه برنامه ها داشتم..حالا روزه ی سکوت گرفته ام و هیچ نمیگویم.ببینم شما حرفی ندارید برایم!؟.

.

.

.

+به عنوان ثبت.

کاپ معرفت رو میدیم به مائده.

بیست و هفت بهمن/ثبتینه ها

خب..نوبت به کاپ های روز رسید.

کاپ بهترین خنده رو میدیم به لحظه ای که اسما محدثه رو دید

کاپ اسکلی روز رو میدیم به خودم توی ماشین و سحر دد راستای گم کردن در رستوران

کاپ حرص روز رو میدیم به صبح!و الخ..

کاپ زیبایی بصری هم میدیم به سلطانی شون

کاپ فاجعه ی روز رو میدیم به ریحانه وقتی که اسم چوب کبریت یادش نمیومد

کاپ چسبیدن به دیوار رو میدیم اون لحظه ای که فهمیدیم اسما میدونسته و نقش بازی کرده

کاپ رفع دلتنگی رو  در درجه ی اول میدیم به دیدن فائزه و در درجه ی دوم میدیم به سحر

کاپ بدبختی وصبر و استقامت روز رو عمییقا میدیم به ریحانه ی خودم و دست هایش.(بمیرم..)

کاپ ترس روز رو میدیم به اون لحظه ای که من بودم و چهار تا مرد که سه تاشون جوون بودن و ساعت 7شب بود و تو راه گردنه خلوت بود..

کاپ این ایموجی با عینک آفتابی هم میدیم به خوندن دفتر اسما

کاپ حس خفنی رو میدیم به رفتن خونه ی اسما

کاپ نگرانی روز رو میدیم به بهم خوردگی حال بابام و رفتن به بیمارستان ساعت دو شب(این شب روز حساب میشه)

کاپ رد دادگی محض رو میدیم به فامیل دور کتایون

کاپ سرکار گذاشتگی رو میدیم به راننده ی اسنپ توی کوچه ی یاسمن

کاپ حال معنوی خفن رو میدیم به خواب مامان

کاپ اشتباه روز هم جابه جایی اسم همبرگرم

و اما

کاپ بهتررررین حال روز متعلق میشود به..

خداحافظی از اسما دم در خونشون!

من هنوز هم با بغل کردن و روبوسی مشکل دارم.و تعاملم فقط در حد دست.

اما خب در این مورد افراد محدودی استثاعن.

و بعله.بدین ترتیب روز تموم شد.