شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی

وی و امشبش!


ظهر با شوهر خواهر خویش و خواهرش به نیشکر رفته و پیراشکی نوش جان کردند.وی تا مقصد با خودش میگفت ای کاش که خواهرش همیشه در تهران میماند.

به خانه رسیدند.پله ها را چراغانی کرده بودند و اتاق وی به انباری مبدل شده بود.وی تکه پتو برداشته و از فرصت استفاده نمود و خوابید.خانواده ی داماد از دو روز پیش به خانه وی امده بودند و وی بیچاره دو روز در گوشه ای از پذیرایی می خوابید.

ساعت پنج و خورده ای به محضر رفتند.

سردفتر مردی بسیار چاق بود.

منتظر ماندند.عروس و داماد امدند.و کار وی شروع شد!

به اتاق عقد رفتند.و درست یک ساعت وی در حال عکس انداختن بود.حتی نگذاشتند شیرینی بخورد!بیچاره وی..

وی از عروس و داماد خواست که حالت های چندشانه ای به خویش بگیرند و وی عکس بگیرد.

خلاصه یک ساعت در اتاق عقد با چادر ساده ی خویش حرکت های مضحکانه ای انجام داد تا عکس بگیرد.عروس واقعا زیبا شده بود.

راضیه استرس داشت و بسیار حالش بد بود.دستش میلرزید.میترسید!

حق هم داشت.وی سر سفره ی عقد که سردفتر خطبه را میخواند به راضیه یواشکی گفت برای دوستش دعا کند.وی هم دعا کرد.چراکه میگویند هنگام خواندن عقد دعا میگیرد..

داماد یک برادر زاده داشت که یک سال از خواهرزاده ی وی کوچکتر بود.وی میگفت کودکی به این باادبی و با نمکی تا بحال ندیده است.

مهدی امروز صورت وی را به طرز وحشیانه ای چنگ اتداخت.وی در حال درد کشیدن بود..ولی دست مهدی را بوسید و قربانش رفت.وی عاشق و دیوانه ی مهدی ست

محضر که تمام شد به اتفاق خانواده ها به باغچه ی مذکور رفتند برای شام.

آنجا هم وی باید عکس میگرفت..به طوریکه باتری دوربین تمام شد.

امشب به واقع بودن علیرضا برای وی بسیار موجب خنده و شادی شد.بودن رضا هم.

به خانه امدند.

رضا به طرز مضحکی اسفند دود کرد.(وی بسیار خندید)برادران داماد به ترمینال رفتند.

گویا اقای گویا هم امشب میخواهد خانه ی وی بماند.در اصل دیگر پذیرایی هم وی نمیتواند بخوابد.

وی باید کنار تخت مادرش این ها پتویی بیاندازد و شب را انجا بیتوته کند.

وی جمعه ازمون دارد.این ازمون برای وی خیلی مهم است.وی خیلی میخواهد ازمونش را خوب دهد.وی کاری برای ازمون نکرده.وی ناراحت است!

فردا خواهر وی تا عید به مشهد میرود.وی دلتنگش میشود...

.

امشب همه برای ازدواج وی دعا میکردند.

اما وی اصلا هم خجالت نمیکشید و برای هر کدام هم میگفت:

ان شاالله...

.

.

والا!:)

.

.

.

.

.

این پست




پاک نمیشود که بفهمی هیچ چیز این دنیا مطلق نیست.پس حرص الکی نخور!ناراحت نشو!

شدی و خوردی خفه کن خودتو..و امیدوار باش.

  • ۹۶/۱۰/۲۴
  • فرزانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی