شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی

حرفم آمد..

اینجا را یک هفته ای میشود خاموش کرده ام.همیشه همینطورم!وقتی زیاد کار دارم هیچ کاری نمیکنم و وقتی زیاد حرف دارم هیچ نمیگویم.
از مشهد همین را مینویسم که صبح جمعه بود و تنها توی صحن ها راه میرفتم و صدای دعای ندبه پخش میشد و خورشید تازه از لابه لای ابر ها بیرون می آمد و هوا هم کمی سرد بود.
سفر خوبی بود.خیلی خوب.

.

.
نمیدانم این چهار سال کجا بوده ام و چه میکردم!واقعا نمیدانم.شاید لابه لای  همان کورس روابط در مدرسه بالا پایین میشدم و فکرم را درگیر میکردم یا شاید هم به امید پنج شنبه ها مسخره ترین فکر ها را میبافتم.شاید کمی درس خوانده ام!شاید چند تا سخنرانی پناهیان گوش دادم یا چند تا کتاب درباره ولایت فقیه خواندم..چند بار خواسته ام بینش را شروع کنم و نکرده ام.چهار تا عکس گرفتم و دو تا کلیپ و چند تا پوستر درست کردم.کتاب های مدرسه را یکی درمیان خوانده ام و بیشتر خلاصه شان را  شنیده ام.کلاس های کانون را با فاطمه ثانیه شماری میکردم برای تمام شدن.چند شب بحث سیاسی کردم و فقط بین تلگرام و اینستا چرخیدم.
 حالا رسیده ام به جایی که میبینم از عمرم هیچ نمانده.از عمر هجده ساله ام.حالا جایی ایستاده ام که میبینم چقدر باید عین صاد را زودتر میشناختم.این کتاب ها را زودتر میخواندم.روحم را زودتر آماده میکردم.حالا ایستاده ام و بدون قولی-رفتم مشهد وهیچ هیچ حرف خاصی برای اولین بار نزدم!جز همان که برای حرکت کتایون گفتم-بدون حرفی میگویم بهمن 96 شد!میشود این کتاب ها را خواند و درس هم خواند.میشود هنوز به زیر صد فکر کرد.ولی دیرتر نه.حرف زدنم با ریاحی موفقیت آمیز بود.و فهمیدم کجای ماجرام..
امروز تقویم را بالا پایین کردم و دیدم چیزی به مرداد 97 نمانده.زهرا میگفت هر سال سالگرد روز کنکورش را جشن میگیرد و منم قول اولین سالگرد را برای رستوران بهش دادم.نمیدانم اگر کنکور را بدهم باز هم احساس رضایت میکنم از این آزادی یا نه..ولی قاعدتا تمام شدنی در کار نیست.
.
.
.

چند ماه پیش بود که پناهیان مبجث از بالا نگاه کردن را به زیباترین شکل ممکن تببین میکرد..حرف هایش را دوست داشتم.
اینکه یک ادم در اقناع عوام و بعضا خواص اینقدر خوب پیش برود و از حوزه علمیه هم باشد واقعا خوب است.-امروز به بابام داشتم میگفتم-

اینکه تو در مقطعی از دعوا ها و بالا و پایین شدن ها و امواج فکری ات نسبت به آدم ها یک لحظه بایستی و ببینی "ماجرا" از کجا شروع شد و علت کجاست و معلول را چگونه داری پیش میبری و ارزش ها را اندازه بگیری ، میفهمی این همه حرص و ناراحتی چقدر ناچیز بوده.و اصلا نقطه ی شروع این ناراحتی از کجا بوده و چرا بوده..؟
فکر کردن به این فرآیند در "همان لحظه" که فحش میشنوی فرآیند سختی ست.و شخصا همیشه در این نقطه عاجز بودم و هستم.. 
اما اینبار که مشهد رفتیم دیدم چقدر همه مان عاجزیم.چقدر این " آفت جمع ها" از بالا نگاه کردن و بزرگ بودن میطلبد.چقدر باید یاد گرفت.خودم را جدا نمیکنم..شاید همین یکبار رفتارم از  نظر خودم مطلوب بوده باشد ولی تجربه ی خوبی از قبل نداشته ام.و البته چقدر تک تک اطرافیانم عاجزند.
.
.
واقعیت این است که جمع برای همه افراد نه فقط متدینین همه ی همه یک بستر رنج هست و خواهد ماند.جمع یعنی خانواده.جمع یعنی دوستان و آدم ها...و مهم ترین رنج هم بعد همان امنیت و سلامت همین جمع هاست.خانواده میتواند با کاستی هایش فرد را در خود فرو بریزد.جمع دوستان میتواند یک عقده را در یک فرد بزرگ کند.چند روز پیش از اعترافات یک مجرم میخواندم که با پنجاه ضربه پسر بچه ای را بی دلیل و بیگناه کشته بود.چند ضربه اش فقط به کاسه چشمش بود!اینقدر وحشیانه..میگفت بچه که بوده در یک پارک توسط یک مرد مورد تجاوز قرار میگیرد و از همان موقع عقده ای میشود و میخواهد به پسر بچه ها آزار برساند.عقده همان جایی شکل میگیرد که برخورد آدم ها چه در بستر یک جامعه چه خانواده و چه دوستان یک شکاف روحی در فرد ایجاد می کند.نتیجتا هر چقدر بخواهیم محیط مدرسه و خانواده را برای انسان سالم نگهداریم بالاخره به نقطه ای میرسد که از جایی که توقعش را نداریم امکان سرخوردگی در فرد ایجاد می شود.این دید محافظه کارانه ای که برای تربیت انسان ساخته ایم ناقص است.روح باید قدرت نشکستن داشته باشد..و این قدرت نشکستن را تا نوجوانی شاید فرد بتواند از خانواده و مدرسه بگیرد ولی مطمعنا برای ادامه ی راه کافی نیست.و "اصل"تربیت را احدی نمیتواند به انسان آموزش دهد جز خود فرد.این فرد است که نقاط ضعف و قوت را بهتر از هر کسی میشناسد و میداند کجا باید ترمیم کند کجا باید کوتاه بیاید.
اگر خانواده و مدرسه تمام سعی خود را بکند و اعمال بهترین رفتار را بکند باید به انسان یاد بدهد که خودش باید نفس اش را تربیت کند.باید یادش دهند که بدون تربیت در ادامه ی مسیر عقده ای میشود دروغگو میشود ضعیف و شکننده میشود.باید از همان اواسط نوجوانی تربیت را بفهمد و در مسیرش حرکت کند..
.
.

.
قضایا را در سطحی ترین حالت ممکن میبینم.همه ی قضایا را..
و راضیم.

.
.
به وحشیانه ترین حالت ممکن دوباره سرماخوردم.
شاید بیشتر از ده تا قرص خوردم.و آمپول هم.و  هنوز از عفونت سینوزیت هام اندکی کاسته نشده.
.
.
.
.























+و حال "خودم" اصلا خوب نیست.

  • ۹۶/۱۱/۱۱
  • فرزانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی