شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی

نشسته به تماشای ما

اینطوری نگاهم نکن.با گریه دارم راه میرم و میوفتم و راه میرم..ولی تو میدونی چه مرگمه.

تو میدونی کل راهپیمایی رو..زنگ ادبیاتو..نمازخونه رو..اون شبو.

ولی دارم راه میرم.ولی مومن خسته میشود ولی مایوس نمیشود.میدانم!ما که قاچاقی هم حساب کنی مومن نیستیم ولی میداااانم!

حکم بعضی از گناها برای من سنگین تر از این حرفاست.میدونی حاجی..پس چرا..؟

بیشتر از حد تصور میشکنم و میشکونم..اونقدر فرو رفتم توی خودم که حالا تو بگو بیا امامزاده یه سر آشتی میکنیم..مگه میشه؟اونقدر فرو رفتم تو خودم..که خب نمیشه.

این ترسیدن از من جدا نمیشه.اصلا میدونی چیه؟

من تازه فهمیدم چقدر چقدر مغرورم..و این فهمیدن چیزی نیست که توی دفترچه بگنجه یا کسی بخواد بگه بهم.من میدونستم.ولی نه با عنوان غرور.با کلماتی دیگه.

ببین بخوایم نخوایم این اتاق و این شمع ها و این دفتر و این نگاه تو و این قلب من به اینجا و این زمان خلاصه نمیشه.بخوایم و نخوایم من میرم بیرون از این اتاق و جماعتی میخوان با کسی روبرو بشن که حالشونو خوب کنه.بخوایم و نخوایم من میرم مدرسه.من میرم بیرون از این اتاق!و این آدم ها نیستند که باید سر تا پای فکر و دل من رو درک کنن.آخرشم متهمت میکنن به یک بیماری روانی.شنیدی که!

یا خودت خودتو متهم میکنی.من همیشه متفاوت بودم..توی اول دبستانی که اتاقم طبقه ی بالای اون خونه ی لنتی بود و اتاقم بود و من.من همیشه با فکرام بودم و هستم..

پس تغییری در من نیست.ولی کمکم کن وایسم.درست حسابی.پای این فکر هایی که چپیدن تو اون سری که نمیدونم با فاصله ی چند دقیقه قراره تیر بکشن.من همیشه عاشق کسایی بودم که با خودشون زندگی میکنن.با خودشون یعنی فارغ از فعل و انفعالات خارجی که اگر بهشون بپردازی میشن بلا و نعمت با خودشونن.نه که صرفا درون گرا!برای افکارشون برای دلشون لحظه لحظه زندگیشونو میزارن.فکر میکردم باید بابام همین شکلی باشه.که قندش و شب بیداری هاشو از این انقلاب و سیاستش به ارث برده.و فکر میکردم چه قدر زندگی خوبیه.ولی..

بگذریم.بزرگ شدم ها!حاجی با شمام.نه که بزرگ شده باشم..بزرگ شدم!میفهمی؟

امروز اوج اوج یک سردرد رو سر کلاس دینی تجربه کردم.و در ادامه اش ادبیات.بچه ها داشتن بحث میکردن درباره ی جامعه ی اسلامی و این حرفا.امام و سیاست امام..خوابم رفت.بعد که بیدار شدم سرمو گذاشتم روی میز و فقط به چشمای یکی از بچه ها خیره شدم..من توی چشم های این آدم آینه ی تمام نمای ضعف های خودم رو میبینم و دیگر هیچ.یک تف از طرف شما و امثال شما و دیگر هیچ..میدانی دیگر.نمیدانی؟

آره..بعد هم که ادبیات بود و حرف های یکی از بچه ها و التماس من به پنجره ی کلاس و قطره های بارون و هوای بیرون..که میشه منو با خودتون ببرین!؟

حاجی..نه که اصلا جرئت داشته باشم بگویم خسته ام ها..نه.

ولی یک درد دل دارم.یک حرف.یک جرئت.یک بغض.اصلا یک توقع بیجا.یک جسارت!اسمش را بگذارید جسارت..ولی میگویم دلگیرم ازت.دلم شکسته ازت.

رهام کردی..بد رها کردی.بد ولم کردی.بد افتادم بین اینا..عین مست هایی که باکاردی خوردن و انداخته باشنشان در یک اتاق..میخورم به در و دیوار.صدا نداره ولی تو میشنوی!تو صدای اشک هایی که میریزند روی کتابم را میشنوی..نگو که نمیشنوی.میشنوی؟

ولی باز هم..

به تماشای ما اینگونه نشسته ای..

دلگیرم.و قهر.

  • ۹۶/۱۱/۲۴
  • فرزانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی