شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی

بازگشت

نمیشود.حکم به خاموشی ات که بدهم تا ابد محکوم به مرگ میشوی.و چه کسی میفهمد تا ابد هیچ بودن یعنی چه؟اصلا (هیچ)(بودن)؟چه کسی میفهمد؟هیچ کس.هرچند یادم نمیرود در همین جا شب هایی عدم را  در عوض جاودانگی ام خواستم.اما از یک دختر دلشکسته ی دست و پا بسته چه توقعی داری؟همان دختر حتی اگر تا سحر به عدم فکر کند و فکر کند،باز کلاس هشت صبح اندیشه را مینشیند و حرف های  شقایق را آنقدر واکاوی میکند که استدلالی متفاوت با آنچه استاد برایش توضیح داد سر کلاس بگوید.همان دختر مقابل شقایق می ایستد و میگوید اگر منطق طریق بحث فکری توست، چگونه میخواهی از دو راهی که علم به انتخاب یکی از راه ها نداری عدم را برگزینی؟مگر نه این است که انتخاب زمانی حاصل میشود که گزینه ها نزد عالم معلوم باشند؟
شقایق هرچند جوابم را نداد و فقط رو به استاد گفت "خوشم نیومد!"اما نفهمید ذهن من دنبال حرف هایش، چقدر پی فکر های شبانه ام دویده و دویده و دویده..
.
روحی که زندانی باشد در نفس خسته میشود.خیلی خسته.من خیلی خیلی خسته م!حد پریشانی ام گفتن ندارد.امروز مورخ 16 آذر تمام شد.میدانی چه را میگویم؟آن سه ماه.بگویم به لحظه هایش فکر نمیکنم دروغ گفته ام.بگویم گاهی برمیگردم افسوس میخورم دروغ گفته ام.اما اگر بگویم پشیمانم هم کاملا دروغ گفته ام!ابتذالی به اسم "وجود دلبرانه" برایم رقم نخورد و خوشحالم.اما بگذار بگویم چقدر نگرانم.از آینده هم نه.از همه چیز.مدام در قدم هایم ،خودم را مرور میکنم.خودم را،فکرم را، دلم را..
ترس ذهنم را منفعل کرده.خطی از کتاب هایم نمیگذرد،دیالوگی تمام نمیشود و حرفی به گوشم نمیرسد که ذهن اشفته ام ترس را مرور نکرده باشد.میدانی چه میگویم؟شاید از چیزی به اسم ترس خالی خالی خالی تصوری نداشته باشی.اما من پرم از ترس خالی!ترس انتخاب غلط.و برگشت غلط.و عذاب وجدان غلط تر!
صحنه ی متروی میدان انقلاب را مرور میکنم.که صدای شرقی غمگین در گوشم بپیچد.بعد گوشه ی مترو سرم را به دیوار تکیه میدهم..بعد سرشار میشوم از دلشورگی.بعد تر خیره میشوم به واگن اقایون.بدون آنکه به آدمی نگاه کنم.باز بخشی از خاطرات مروز میشود.بدون آنکه لحظه ای دلتنگشان باشم پلکم را محکم میگذارم رو هم که بگویم خاطره اش هم گناه است!بعد تر میرسم دروازه دولت.خط را به ارم سبز مینشیم.سرم را تکیه میدهم.و درست وقتی که "علامه" شروع میکند به خواندن و در گوشم با بلند ترین امکان صدا فریاد میزند"نسینی الدنیا نسینی العالم.."خانمی به شیشه میزند که رسیدم تجریش و باید بیدار شوم!سرم از صدای بلندی که قبل از بلند کردنش حکم خودکشی نکرده را برایم دارد، از درد در حال منفجر شدن است.سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم و با سر سنگینی که پر از گزاره های عربی با لهجه های لبنانی و عراقی شده به سمت تاکسی میروم.
و فردا قرار است چه شود؟مدام این تکرار و ابتذالی دیگر برای من به اسم "تکرار"؟
یک روزی تصمیم داشتم کلماتی که مفاهیمی کلان پشتش دارد روی یک کاغذ بنویسم.برای خودم!برای وقت هایی که باید دست به انتخاب بزنم و نمیدانم چه میشود که یادم میرود "فرزانه" از چه ها بیزار بوده و تاب تحملش را ندارد!از تکرار؟دقیقا.
.
شاید علاوه بر زهرا که کلافه شده از واکاوی های تشکلانه ی من،و راضیه که سر هر بار بالای منبر رفتن هایم میگوید "این باز شورو کرد!" و حتی فرامرزی بدبخت که سر معارفه ی مستقل میخواست سرش را به دیوار بکوبد و یا حتی معصوم زاده که با پوزخندی میفهمیدم که با خودش میگوید این دختره ی نفهم چرا یک سوال را از هزار نفر میپرسد،خودم هم خسته شدم.به نتیجه هم رسیدم.انتخابم کردم.در دفترمان را هم صبح ها باز میکنم و در نشریه هم منویسم و در انتخابات سری بعد هم شرکت میکنم..اما نگرانم.نگران از انتخاب!از نفس انتخاب.
عطیه بار ها نه به عنوان فرمانده به قول خودش به عنوان رفیق با من صحبت کرد.میدانست آمدن من به (ب) آمدن یک نفر نیست و زهرا و حانیه و حدیث هم می آیند.همانطور که الان با من آمدن.و میدانست اگر نتواند مرا قانع کند دوره ی جدیدی جز زهرا ع و اعظم برایشان نمیماند.من هم هر بار رفیقانه به حرف هایش گوش میدادم و دلیل می آوردم و در مورد گذشته ای که هنوز نمیدانم چه بر سر این روابط توی دفترمان آمده ، و علاقه ای هم ندارم که بدانم،میگفتم "دوره ست که دفتر را میسازد!"هر چند خبر چینی ها باعث شد این حرف زدن ها خیلی کمتر شود.اما خب مشکل این جا بود که مرا نشناخته بودند!هرچند که خودم هم هنوز خودم را نمیشناسم.اما ذاتا وقتی از چیزی بیش از اندازه برایم بد گفته شود مطمعن تر میشوم که باید در موردش تحقیق کنم.هر چقدر بدتر گفته شود مطمعن تر میشود مظلوم تر واقع شده..
تشکل درست همان جایی ست که دنبالش بودم.آنقدر هم برایم مهم بود که از خانواده تا دانشگاه همه دیدند زمانی که برای تحقیقش گذاشتم از زمان فکر کردن به رشته و دانشگاهم خیلی بیشتر بود!هر چند جلوتر که میرود متنفرتر میشوم از تربیت انسان هایی دوگم که در سرازیری برخی کارها بیرحمانه از حرکت غلط گروهشان دفاع میکنند و این درست همان جایی ست که امثال شهید رجب بیگی ها از قربانیان مجاهدین جدا میشوند.جلوتر که میرود مطمعن تر میشوم از تاریخ واحد چه تفاسیر عوامانه ای میشود ساخت.جلوتر که میرود مطمعن تر میشود ابتذالی به اسم روابط وقتی بیش از حد کلمات  هم تجاوز پیدا کند چه فاجعه ای به وجود می آورد.میدانی چه میگویم؟آنقدر وحشیانه عمل کرده ام که حتی یکی از خواهران گرامی که از ترس رابطه ی پیش نیامده از سمت منی که ذره ای شناخت از من نداشت،میگوید "دشمن تراشی هم خوب نیست بکنیا!"
قدری تا مقداری حجم تجربه هایی که در این سه ماه برای -منی که از کوچکترین اتفاق صدها علت و معلول میسازم و مینویسم- زیاد بود.از دانشگاهش بگیر تا مسائل دیگر.
.
.
سرم و دلم و قلبم و نفسم مریض ترین روزهای خویش را سپری میکنند.مریضی نه از حیث اتفاق خاص!از حیث انفعال فجیع...
و بگویید که چطور باید نجات دهم!
  • ۹۷/۰۹/۱۶
  • فرزانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی