شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی
بایگانی

۴۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

فرصت.

بگذار بگویمت.میدانم یک شبه درست نمیشود.اما یا امشب بلند میشوی از جایت..یا در نهایت نهایت نشستن باید بمانی.

امشب مهم است برایم.مهم.و غم انگیز.و مهم.و پر.و سنگین.و پر از دلتنگی.و غم.

بگذار بگویمت..یکی میگفت از "اعتراض" نمیتوان شروع کرد باید از "انکار محض" شروع کرد.بگذار خوب شود..آرام بگیرم.

مسکوت ترین حالت مسکوت شدن!!هه

آنقدر چیزی نگفته ام که حرف هایم در سرم میپیچد.بگذار بگویم که چقدر در خود پیچیده ام.بگذار بگویم چیزی نمیگوید.بگذار بگویم فاطمیه ی امسال به قاعده ی تمام عاشوراها و فاطمیه ها برایم سنگین است.بگذار بگویم آنقدر در خودم شکسته ام که دیگر توان حرف زدن ندارم.بگذار بگویم که امروز از شدت لرز دست هایم میلرزید.بگذار نگویم حالم از چی بد شد و است.بگذار بگویم شب ها خوابم دروغی بیش نیست.بگذار بگویم احدی نیست..احدی برای درک افکارم و حرف هایم نیست.بگذار بگویم به غایت تنهایم.و ناراحت نیستم.

این روزها مدرسه اش دارد به راهنمایی ترین حالت ممکن میگذرد.نمیدانم از رد دادگی بچه هایمان است که میخواهند فرار کنند یا هر چه..اما به من سخت میگذرد.امروز که هر کس چیزی میگفت از برداشت خودش و قیافه ی من عذاب وجدان گرفتم.که خب ما که خوانده بودیم و گفته بودیم حق حال بد را نداریم.اما بگذار از خودم دفاع کنم..حداقل به عنوان کسی که هیچ وقت از غم هایش حرفی نزده و گریه اش را جلوی جمع نبرده یا اصلا به قول مهشاد و سحر و هر که دیگر "حال خوب کن و سنگ صبورم"(!) حداقل همین چند هفته را با خودم باشم.دفاع حقی باشد یا نباشد میگویم.

اتاقم عوض شده.یک اتاق در کنج طبقه ی بالا که یک زمانی کل راهنمایی ام را درش گذرانده بودم.حالا واقعا اتاق یک پیش دانشگاهی شده.ولی ارومه..اروم و تنها.

کسی نیست.شبش علی و راضیه می آیند که به اتاق من کاری ندارند.اصلا نه که تنها باشم ها..به جرئت از همه لحاظ میگویم در جهان کسی جز من این همه آدم دورش نیستند!ولی تنهایی همان مفهوم مقدسی ست که من این روزها نیازش دارم.

من برای این فاطمیه برنامه ها داشتم..حالا روزه ی سکوت گرفته ام و هیچ نمیگویم.ببینم شما حرفی ندارید برایم!؟.

.

.

.

+به عنوان ثبت.

کاپ معرفت رو میدیم به مائده.

بیست و هفت بهمن/ثبتینه ها

خب..نوبت به کاپ های روز رسید.

کاپ بهترین خنده رو میدیم به لحظه ای که اسما محدثه رو دید

کاپ اسکلی روز رو میدیم به خودم توی ماشین و سحر دد راستای گم کردن در رستوران

کاپ حرص روز رو میدیم به صبح!و الخ..

کاپ زیبایی بصری هم میدیم به سلطانی شون

کاپ فاجعه ی روز رو میدیم به ریحانه وقتی که اسم چوب کبریت یادش نمیومد

کاپ چسبیدن به دیوار رو میدیم اون لحظه ای که فهمیدیم اسما میدونسته و نقش بازی کرده

کاپ رفع دلتنگی رو  در درجه ی اول میدیم به دیدن فائزه و در درجه ی دوم میدیم به سحر

کاپ بدبختی وصبر و استقامت روز رو عمییقا میدیم به ریحانه ی خودم و دست هایش.(بمیرم..)

کاپ ترس روز رو میدیم به اون لحظه ای که من بودم و چهار تا مرد که سه تاشون جوون بودن و ساعت 7شب بود و تو راه گردنه خلوت بود..

کاپ این ایموجی با عینک آفتابی هم میدیم به خوندن دفتر اسما

کاپ حس خفنی رو میدیم به رفتن خونه ی اسما

کاپ نگرانی روز رو میدیم به بهم خوردگی حال بابام و رفتن به بیمارستان ساعت دو شب(این شب روز حساب میشه)

کاپ رد دادگی محض رو میدیم به فامیل دور کتایون

کاپ سرکار گذاشتگی رو میدیم به راننده ی اسنپ توی کوچه ی یاسمن

کاپ حال معنوی خفن رو میدیم به خواب مامان

کاپ اشتباه روز هم جابه جایی اسم همبرگرم

و اما

کاپ بهتررررین حال روز متعلق میشود به..

خداحافظی از اسما دم در خونشون!

من هنوز هم با بغل کردن و روبوسی مشکل دارم.و تعاملم فقط در حد دست.

اما خب در این مورد افراد محدودی استثاعن.

و بعله.بدین ترتیب روز تموم شد.


مهدی جانم

انقدر توی یک ماه مریض شده و انواع ویروسا رو گرفته که قشنگ صورتش نصف نصف شده..هر قدمی که برمیداره قشنگ دو بار میوفته!الهی که..

هر بار هم پا میشه میخنده.

.

وای خدای من..اخه من دیگه تحمل رنج کشیدن تو رو ندارم که بابا زوده..

: )

سرم تا لحظاتی دیگر فوران میکند..

مدیریت بحران

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یک کشف واقعا بزرگ در خودم

نسبت روابط من با آدم ها و حوصله ی جمع داشتن و نداشتنم رابطه ی مستقیمی با رجوع هایم به این دفتر دارد.

من بی تو مثل تک درختی در کویرم..*

به رغم اینکه گفتم وبم را نخوان، این را بخوان:

.


گمانم من هم باید مثل همه تولد هجده سالگی ات را تبریک  بگویم.و بگویم برایت آرزو ها دارم و این ها.

اما بر خلاف گمانم به تویی که تمام منی میگویم خستگی هجده سالگی ات و بغض این روزهایت و سنگینی این بزرگ شدنت و باور نکردن عدد شمع هایت...همه را از چشم هایت میخوانم.و حسرت حال آن روزهایی که قرارمان یک عمر هجده ساله بود.

یک حقیقتی ست آن هم اینکه هیج کداممان قدرت نگهداشتن این زمانی که سرعتش تند تر از نقشه های آهسته ی ذهنمان میدود را نداریم.نداریم که از فردا یک روز یک روز به این هجده سالگی اضافه میشود.

به خدا قسم میدانم چه روزهای تنگی را میگذرانی.نمیفهمم.میدانم.که اگر بنابر فهمیدن باشد باید بگویمت.خیلی ها با یکی از همان حرف هایی که شب ها از مادرت میشنویدی از دلتنگی اش یک شبش را میشنید مطمئن باش تا صبحش زمین و زمان را بهم میدوخت.همان طور که خیلی ها بدترین ها را دیدند و چشیدند و آخرش هم با رضایت فارغ شدند.این را گفتم نه برای الغای عجز یا هر چیز دیگر.این را گفتم که بفهمی در آن لایفتنون واقعا ظرفیت ها را گنجانده اند.فقط میتوانم برایت بگویم آرزو میکنم این بلا زودتر تمام شود.نه که مایوس باشی..به غایت خسته ای.حتی خسته تر از اینکه مایوس باشی!ولی مطمعن باش این یکی هم که تمام شد خدا برای بزرگتر شدنت برنامه ها دارد.تمام شدنی نیست.ولی این یکی فقط تمام شود!که میشود..ان شاالله.

و اینکه برای چندمین بار میگویم رفیقانه دوستت دارم.

و حاضرم هر کار غیر ممکنی را ممکن کنم فقط حال خوبت را ببینم.

و اینکه با اشک هم شده..باید این راه را با هم برویم."به رغم خار مغیلان"با گریه هم که شده.


.

.

.

"کسی نشسته در آنسوی ماجرا" که میبیند..همه چیز را.همه ی همه ی همه چیز را.و این آرام کننده نیست؟!هست دیگه.

.

.

باز هم میگویم.رفیقانه دوستت دارم و کنارت هستم تا خود ابد.

:*

.

.

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم 
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا 
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی




*زندوکیلی

از پشت صفحه ی این چت

دیگه میخوام سحرو بغل کنم..

کی میرسد عصر جمعه :|

 یک طوری برای بعد سنجش برنامه دارم واسه خودم که واااقعا حس میکنم سنجش ایندفعه  کنکوره و بعدش قراره فارغ التحصیل بشم :| 

.

+من قهرم هنوز.و قهری هنوز.و میدونم.ولی میام مقبره الشهدا و بزار بیام لطفا!

حاجی!جان.