شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

شب نویس

حرف های شبانه ی یک عدد پیش دانشگاهی

.


برخیز که وهم گلی زمین را شب کرد
راهی شو..
چه جهان غمناک است.و خدایی هست..

ببوی و برو.

.چهره زیبایی در خواب دگر بین و برو..


برو!!



.غریبه یا آشنا فرقی نمیکند.بخوانید نخوانید فرقی نمیکند.اما تکت تک کلمات این وبلاگ مخاطبش خودم هستم و نوشتنش صرفا برای ثبت حرف هایم هست.
هر وقت بشود مینویسم.
به علاوه نویسنده ی وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال هدر رفتن زمانی که برای خواندن حرف هایش میگذارید کنار پل صراط بر عهده نمیگیرد.
همین.

کلمات کلیدی
بایگانی

۴۶ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

نسبیت کجاست؟

اگر قرار بود ظرف بشر محدود به افکار خودش باشد دیگر به امید کدام پرواز و به عشق کدام تنفس جاری در ابدیت زندگی میکرد؟
معنای نسبیت را در کدام تعریف عملیاتی میگنجانید؟
پیش فرض های کدام رویکردتان تشنگی فطرتمان را سیراب میکند؟و چه تصور محال و بی پایه ای!
اهمیت علمتان را در عضلات جامعه ی مدرن میبینیم.درمانتان را میشنویم و به تلاشتان احسنت میگوییم و منکر نتیجه ی پر بارتان نخواهیم شد...
اما قدری بالاتر بیایید و خودتان ببینید.ما در حال کندن یک چاه عمیقیم.خیلی عمیق.اسمش را گذاشتیم برزخ مدرنیته.چاه را روز به روز عمیق تر میکنیم و از آسمان خدا فاصله میگیریم.
آخر سر هم خودمان در این چاه خفه میشویم و تک تک میمیریم...
و تمام.
حالا دست و پا بزنید..بیشتر دست و پا بزنید!

قدم دوم

...cut my  kinky hair

باشه

...

کاش

با اسما فرار میکردیم میرفتیم کویر!

اربع القلوب

دسته اول: نفاق و ایمان

دسته دوم:راهی برای تغییر ندارند

دسته سوم : ظلمانی/مهر خوردگان

دسته چهارم: نورانی

.

.

آن قلب نورانی کدام است؟

قلب مومن.اگر نعمتی عطا شود شکر میکند و در ابتلا صبر میکند.



.

و...

خسته م!

شب جمعه و پشیمونی من برای درس نخوندن پنج شنبه :|

و دیگر هیچ.





+نوشتم که هفته بعد بخونی آدم شی!

من از آن روز که در بند تو ام..*

ادعای اجتماعی شدن و بودن را کسی نمیتواند بکند جز اینکه بلد باشد حصاری از جنس خودش  دور تمام معیار هایش بکشد.
بلد باشد با خنجر حرف ها نشکند و عمق قلبش را با اشک هایش به کسی نشان ندهد.اول دفتر امسالم نوشته بودم حق ندارم گریه م  را خارج از حیطه ی خودم ببرم.و نشد!پس ادعایی برای آن چارچوب اجتماعی شدنی که همیشه برایش تعریف مشخصی داشته ام ندارم.نمیدانم چه باید بر سر خودم برای زیر قول زدن هایم بیاورم!
شده ام درد سر و یک مشت خنده تصنعی که گه گاه خنده هایش پیش فاطمه کمی واقعی میشود و خود خودش پیش اسما فرزانه ی متناقض اصل.
دبیرستان نه از حیطه ی فرهنگ بودنش - که اگر بود خیلی خیلی هم خوب بود- و نه از حیطه ی درس ها و سنگینی اش.فقط و فقط برای دبیرستانی بودنش از همان آخر های دوم برایم طولانی و منزجر کننده بود.
ای کاش به همان انداره از  فهمی که در درک تناقض ها داشتم  در تناسبات رفتاری ادم ها هم داشتم.تناقض مهراندخت را بین حرف های شبانه ام با شکیلا خالی میکردم و پر میشدم از فراموشی هر چه که هست و هر چه که از نظر مادر من باید باشد و آن قالبی که مادر جان میخواست و نمیشد.
حالا کمابیش نه به خاطر خواسته اش به خاطر هر چه که نمیدانم و فقط  میتوانم اسمش را تقدیر بگذارم قالبم شده همان که میخواست.اما قالب کجای این روح را میگیرد؟فرزانه راضی نیست و ای کاش رضایت بود.من به کمش قانع نبودم!حالا به نبود خیلی چیز ها روزه ی سکوت گرفته ام.
من هنوز هم عاشق میشوم.من هنوز هم لا به لای ابر هایی که هر روز صبح بالای گردنه تکه تکه میشوند و حرکت میکنند غرق میشوم.هنوز هم عاشق گل های محمدی میشوم.هنوز هم عاشق ماه هستم و ستاره ها را نمودی از غایت آمالم میبینم.
هنوز هم برگ ها را دوست دارم و از عمق قلبم به انرژی چوب درختان اعتقاد دارم.منتظر بارانم و با تک تک گل های حیاط عاشق میشوم..همه ی این ها هست و زندگی ام را رنگی میکند.
اما!
احزان اسقام القلوب را چه کسی میفهمد؟!
احزان کرب نیست که لیاقت بخواهد.حزنی که از ساختن بال به اوج گوشه نشینی منتهی شده و درمانش چله های پنج شش روزه نیستند.استهلاکی که جدول  چله ام و خالی ماندن ردیف روز های هفت به بعد از من میگیرد با هیچ اتفاقی برابری نمیکند.آن طور که از نپریدن مستهلک میشوم از هیچ چیز نمیشوم...مستهلکم!خیلی زیاد.
پله پله شروع کردن را باید از پارسال شروع میکردم.گنجیدن در نظمی که نداشته ام.گنجیدن در لا به لای تمارین ریاضی..گنجیدن بین ساعت های طولانی نشستن...گنجیدن بین آدم هایی که از اساس علاقه ای به کوچکترین پیوند با آن ها نداری..حتی حتی حتی گنجیدن بین لایه های عمیقی از امید.امید حرکت بعد از هر انفعال کوتاه و بلند.
گنجیدن بین حرف های عادی و همیشگی خانوادگی.
کنار حرف های بیمزه و حرکت های لوسی که برای فرار از تک تک شان حاضرم هر کاری را در مدرسه بکنم باید حرف های خانه را هم یک جای ذهنم جا بدهم.
همان روابط کوتاه و ریزی که فکر میکنیم با تمام شدن مدرسه از شر تک تک شان خلاص میشویم به طرز غیر قابل باوری قرار است بین اعضایی بزرگتر و رسمی تر در ابعادی مثل فامیل تجربه کنیم.آه از شیشه ی تنگ بشریت!!خفگی را دردهلیز  روابطمان حس میکنم و  میخواهم به نقطه ای از فرار برسم.که نمیرسم!
تنها جایی که میتوانم نفس بکشم و با خیال راحت رد غلط و درست را باز و بسته کنم و خیالم را بابت عمق شعور احساساتمان راحت کنم فقط یک دهلیز است.رفاقت!که اگر بخواهد تاریک شود یا ذره ای تنگ شود...میشود مثل مابقی.
خلاصه که نمیدانم بعد از مدرسه منتظر دانشگاهی پر مخاطره تر باید باشم یا در حال زندگی کنم و با همه گنجیدن ها به فکر بازسازی دوباره ی دوباره ی دوباره ی بال هایم شوم و یا..و یا هیچ.همین دو راه وجود دارد که قطعا محکوم به راه دوم میشوم.وگرنه دور باطل و باز هم نقطه سر خط.


















*زمزمه ی یک بیست و چهار ساعته ی عمرم:
بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند
این شب وسوسه انگیز مرا میشکند






*اینکه چه فرآیندی ست که توقع داری حرف غلط را از چشم هایت درست بخواند و تو را از بر باشد توقعی نیست که در جایی بخوانی یا اصلا بشنوی.باید در مسیر باشی و حرکت دو تا دیوانه را از نزدیک دیده باشی و اطمینان قلبی نسبت به هر دوشان پیدا کرده باشی و توان فهم پشت پرده ی حرف هایشان را داشته باشی و الله یحب رفق علی الرفیق را از چشم هایشان بخوانی.
آن وقت میتوانی درباره ی این توقع قضاوت یا اظهار نظر کنی.والسلام.




زمین مدرسه شاهد بغض هایمان است.

پرده را از  صورت شهر بردارید.رنگ ها دروغ اند.مثل تک تک آدم ها..
بوی نفاق را چه کسی نمیشنود؟پر از غیبت  های کرده و نکرده.آدم های دیگر را بت کرده ایم و روی دوشمان میکشانیم..نه فقط ادم ها.تک تک خانه ها..ماشین ها!کمر ها را خم کرده اند.گریه ام میگیرد..دلم یک خداحافظ رفیق میخواهد.دلم شمع میخواهد.دلم شب روشن میخواهد.
گریه ات که بگیرد چه فرقی میکند کجا باشی؟
.
اگر آسمان آبی نبود به کدام رنگ پناه میبردیم؟
.
صبر کنیم.بر سیاه و سفیدی ها..
.





خدا نمیگذارد رنگ ها را نبینی.من رنگ مامان را میبینم..من رنگ اسما را میبینم..من رنگ مهدی را میبینم!و دلم به رنگ هایشان گرم است.و خداراشکر...

نمیفهمید..

من در نوشتن تک تک کلماتم در خطوط فلسفه و در یک خط و در راستای تمیز ماندن صفحات کتابم در عرض سه ساعت و در طول دو درس 

گنجیدم!!!!

ترسیدم بچسبد به احساسات تهی..

برگشتم و بد افتادن پتو را بهانه کردم.

برگشتم که از عمق جانم بگویم.با تک تک سلول هایم بگویم چقدر چقدر دوستش‌ دارم..

و مطمعنم احدی در دنیا جایش را برایم پر نخواهد کرد.

و چشم هایش چقدر در عمق قلبم جای خودش را باز کرده..

و نگفتم.و راضیم از نگفتن.